هست ما را نازنین می پرست


گو گهم بریان کند گاهی کباب

نیم شب کامد مرا بیدار کرد


من همان دولت همی دیدم به خواب

بی خودی زد راهم از نی تا به صبح


خانه خالی بود و او مست و خراب

آخر شب صبح را کردم غلط


زانکه هم رویش بد و هم ماهتاب

زلف برکف شب همی پنداشتم


کز بنا گوشش برآمد آفتاب

ای چشمه زلال مرو کز برای تو


مردم چنانکه مردم آبی برای آب

زین پیشتر پدیدهٔ من جای آب بود


اکنون ببین که هست همه خون به جای آب